

انجمن علمی تامین رایگان مقالات
طریقه عضویت
http://www.gigapaper.net/invitation.html
راهنمای سایت
...
راست میگوید قاصدک
زندگی در تپش یاد خدا باید کرد
زندگی حس غریبی ست در امواج سکوت
...ولی افسوس... زمان میگذرد
حرف دل راز میشود...که نهان باید کرد
درد دل بازمیشود...که نباید گفتن
که اگر حرف زنی...گه اگر درد بگی
دیگر این جا نه همان جاست که دل میخواهد...
راست میگوید قاصدک
دل تو دریاییست
و برای خشکی در دلت جایی نیست...
قاصدک خواست که از یار خبر باز آرد...
ولی افسوس دگر...خبر از یار نبود...
من دگر تنهایم...ودلم هم تنها
پس دگر هیچ نخواهد خبری باشد از آن
ته دلتنگیها
روز خوشبختی ها
و سحرگاه پر از شادیها...
من دگر تنهایم...ودلم هم تنها
در جواب، مسافر کوچولو...
...من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی آن برخورد های سرد را
با عرض معذرت از دوستان عزیز به خاطر تاخیری که رخ داد، این شعر تقدیم به همه شما...
------------------------------------------------------------------------
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه ی موی تو گرفتاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست
روزها می گذرد
روزها ازپی هم
روزهای خوب یکرنگی
روزهای خوب پرلبخند
روزهای خوب بی تکرار
من به دیروز نمی اندیشیدم
من به فردا نمی اندیشیدم
و به خودگفتم فردا زیباست
و به خودگفتم دنیا راچه دیدی،
آن بالا که خدایی زیبا
فکر دلتنگی ماست
روزهامی گذرد
روزها ازپی هم
روزهایی که آبگینهء دوست داشتنی چشمانت
خوشی زندگی رامعنی کرد
روزهایی که توهستی و امید
روزهایی که توهستی و خدا
روزهایی که به میهمانی عشق
تو عروسش بودی
و محبت راتو
و صداقت راتو
من به دیروز نمی اندیشیدم
من به امروز خوشم
من به هرلحظه که باشی
اگرامروزقشنگ است به لبخند تواست
اگرامروزقشنگ است به چشمان تواست
نه به پاکی چمن
نه به سبزی بهار
نه به خوشرنگی ماهی ها دربسترحوض
من به خورشید نمی گویم تو!
من به گلهای اقاقی نمی گویم تو!
و اگر باغچه بمیرد
نخواهم گفت : افسوس!!
که گلها مردند
من به عشق توخوشم
من به هر لحظه که باشی
روزهایی که توهستی و امید...
...
به درخواست "عشاق" عزیز، این مطلب رو ادامه میدم...
البته موارد قبل بصورت رسمی و از قول شاعران شناخته شده بود. بهرحال داستان به اینجا ختم نشد و در گوشه کنار اشعاری را با مضامینی مشابه داریم ، مثلا ...
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را
من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم
نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
ویا در جایی دگر کمی طنزآلود
آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم
ز مال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را
و عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را
چه خوشتر میتوان باشد؟؟ ز آن کشک و دو من قارا
اما داستان باز هم ادامه یافت
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟
که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست
که صائب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را
و نهایتا به این شعر میرسیم که با کمی تغییر در وزن. حافظ را مسؤل تمام این دعاوی می داند
چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را
از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ
میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را
وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون
ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را
در پناه حق...
قفسم را مشکن، تو مکن آزادم
گر رهایم سازی، به خدا خواهم مرد
من به زنجیر تو عادت دارم
تو محبت کن و بگذار که تا عمری هست
من بمانم چو اسیری به حریم قفست...
...لینک زیر رو تقدیم میکنم به کسی که فرسنگها از من فاصله داره، ولی همیشه پیشمه...
http://ifile.it/gsae1db/dariush_-_avaze_pari_ha.flv
پسورد: " www.sosehat.persianblog.ir "
...با عرض تسلیت به مناسبت ایام سوگواری به محضر آقا امام زمان (عج) و دوستان عزیز
http://farm4.static.flickr.com/3414/3307347758_c0f456d678_b.jpg
...حکایت دعوا بر سر "خال" از زمان خواجه حافظ شیرازی آغاز گردید و تا زمان معاصر ما کشیده شده است! داستان با بیتی از اشعار حافظ شروع گردید. سپس صائب تبریزی در سالهای بعد به گونه ای انتقادی و با الگو برداری از اصل شعر، حافظ را محکوم به اشتباهش کرد و نهایتا شهریار پاسخی زیبا و شنیدنی برای صائب تبریزی سرود...
حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
...دکتر شریعتی:
می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند؛
ستایش کردم، گفتند خرافات است؛
عاشق شدم، گفتند دروغ است؛
گریستم، گفتند بهانه است؛
خندیدم، گفتند دیوانه است؛
دنیا را نگه دارید،... می خواهم پیاده شوم؛...
...نمیدونم این گفته از کیه، ولی داداش ایمان که اینو برام اس ام اس کرد، تصمیم گرفتم به نام خودش ثبت کنم...
"""غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد،
خار خندید و به گل گفت *سلام*... ،و جوابی نشنید،
خار رنجید ولی هیچ نگفت؛
ساعتی چند گذشت...گل چه زیبا شده بود،
دست بی رحمی آمد نزدیک،
گل سراسیمه ز وحشت افسرد،
لیک آن خار در آن دست خلید،... و گل از مرگ رهید،
صبح فردا که رسید،
خار با شبنمی از خواب پرید،
گل سراسیمه به او گفت:*سلام*...؛"""
...به قول دکتر شریعتی:
دنیا را بد ساختند،
کسی را که دوست داری، دوستت ندارد؛
کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نداری؛
اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد،
به رسم و آیین زندگانی به هم نی رسید.
و این رنج است،
زندگی یعنی این.
...وقتی به چشمهای گلت خیره می شوم،
پشت هزار ساحل ابهام،
از میان خاطره هایی که مانده اند،
برمی گزینم آنچه دلم را تباه کرد؛
با خود جز این چه بگویم: " این نیز بگذرد..." .
"ا.ح، شاعر آبها..."
http://farm2.static.flickr.com/1243/3266983687_2eb7d15840_o.jpg
...
اشک من هویدا شد...
دیده ام چو دریا شد...
در میان اشک من ....
سایه تو پیدا شد...
...گفتمش دل میخری، پرسید چند؟؟!!
گفتمش دل مال تو، تنها بخند؛
خنده کرد و دل ز دستانم ربود ... تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود ... جای پایش روی دل جا مانده بود !!!
...بس که دیوار دلم کوتاه است؛
هر که از کوچهی تنهایی من می گذرد
از سر حوسی هم که شده
سرکی می کشد و می گذرد ... !
...زندگی برای ما چون چشمهای ناز کسی است که او را بيش از شقايقهای لب باغچهی دل خودمان دوست داريم؛ ...
لحظهای شاد؛ دقيقهای مظلوم؛ ساعاتی گريان؛ روزهايی منتظر؛ سالهايی سكوت؛ و عمری گذران دارد و ...
هميشه منتظرت هستم ...
...تمام قصه ها با بود یکی و نبود دیگری آغاز می شود
که یکی بود ، یکی نبود
یکی رفته بود
یکی مانده بود
یکی مانده بود و گریه کرده بود .
...
نشد يه قصری بسازم پنجرهاش آبی باشه
نشد يه قصری بسازم پنجرهاش آبی باشه
من باشم و اون باشه و يک شب مهتابی باشه
نشد يه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم
حتی يه بار يادش نموند ماه و روز تولدم
با همه التماس من نشد ديگه نره سفر
شعرام بجز اون روی هر ديوونه ای گذاشت اثر
نشد برم بغل بغل واسش شقايق بچينم
نه اين که من نخوام برم نزاشت گلهارو ببينم
نشد همه دعا کنن هميشه اون باشه پيشم
يکی ميگفت خواب ديده که اون گفته عاشقش ميشم
اما نشد، اما نشد قسمت ما يه لحظه ی روشن و خوش
پيغام واسش فرستادم بيا بازم منو بکش
نشد که نشکنه بازم اين چينی شکستنی
هيچ جای دنيا نديدم هيچ جای دنيا نديدم
عجب چشای روشنی
باور نکرد يه مژه شو به صدتا دريا نميدم
يه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنيا نميدم
راست ميگه هر چی اون بگه راست ميگه هر چی اون بگه
من کجا و ديوونگی
چه جور به حرفش گوش کنم
اون گفت بچسب به زندگی
خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنيم
اون گفت برو که بتونيم خوب حفظ آبرو کنيم
نشد يه بارم برسم به آرزوهای محال
يه خاطره مونده برام با يه سبد ميوه کال
نشد منم واسه يه بار به آرزوهام برسم
گذشته کار از کارمون
دير شده به خدا قسم
نشد به موقع اين کوير ابری شه بارون بگيره
نشد خودش آينه که هست بياد و شمعدون بگيره
نشد بپاشم زير پاش عطر گل محمدی
نشد بهم جواب بده
حتی بهم بگه بدی
نشد دوستت دارم بگه
به من که نه به ديگری
نشد يه بارم رد نشه
از روی شعرا سرسری
نشد يه کاری بکنه
که بدونم دوستم داره
آتيش گرفتم و يه بار
نگام نکرد بگه آره
نشد يه بار حرف بزنه
نزاره پای سرنوشت
نشد يه شب نگم خدا، الهی که بره بهشت
نشد شبی يه بار واسش يه فال حافظ نگيرم
نشد تو روياهام براش روزی هزار بار نميرم
نشد برم
نشد نره
نشد بخواد
نشد بياد
نشد ولی
شايد بشه
واسم دعا کنيد
زياد
از شما پنهون نکنم
يه حرفهايی بهم زده
گفته همين روزا مياد
اما هنوز نيومده
قصه داره تموم ميشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنيد
اول خدا بعدم شما
قصه داره تموم ميشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنيد
اول خدا بعدم شما
...
